يك قلب خسته از ضربان ايستاده است
من مردهام ، نشان كه زمان ايستاده است و قلب من كه از ضربان ايستاده است
مانيتور كنار جسد را نگاه كن يك خط سبز از نوسان ايستاده است
چون لختهيی حقير نشان غمی بزرگ در پيچ و تاب يك شريان ايستاده است
من روی تخت نيست ، من اينجاست زير سقف
چيزی شبيه روح و روان ايستاده است
شايد هنوز من بشود زندهگی كنم
اورژانس كو؟ اتاق عمل كو؟ پزشك كو؟
لعنت به بخت من كه زبان ايستاده است
اصلا نيامدند ببينند مردهام شوك الكتريكیشان ايستاده است
فرياد میزنم و به جايی نمیرسد
فريادهام توی دهان ايستاده است
اشك كسی به خاطر من در نيامده جز اين سِرُم كه چكهكنان ايستاده است
ای وای دير شد بدنام سرد روی تخت تا سردخانه يك دو خزان ايستاده است
آقای روح! وقت خداحافظي رسيد دست جسد به جای تكان ايستاده است
مرگام به رنگ دفتر شعرم غريب بود راوی قلم به دست زمان ايستاده است
يك روز زاده شد و حدودی غزل سرود يادش هميشه در دلمان ايستاده است
يك اتفاق ساده و معمولیست اين
يك قلب خسته از ضربان ايستاده است
نظر دادن شما = زودتر آپ کردن من . خود دانید !!!
برچسب هاعاشقانه ,
منبع:عاشقانه غمگین
نوشته شده توسط »» نــــــــیما «« در پنجشنبه 27 خرداد 1389
ساعت 02:57|+